در باره من

ميرزا بنويس

من توي يه دهات دور افتاده به اسم «كركانج آباد مكتانه» زندگي مي كنم كه هيشكي سواد درست و حسابي نداره
و چون خودم اكابر رفتم ميرزا بنويس اينجا هستم
اغلب نامه هاي اهالي ده رو مي نويسم و اگه شكواييه اي يا تقاضاي داشته باشن پيش من ميارن كه بنويسم

من رازهاشون رو نگه مي دارم توي غصه هاشون شريكم همراهشون گريه مي كنم و اگه پيش بياد همراهشون مي خندم.

كركانج آباد مكتانه در مجموع 25 خانوار داره و حدودا 80 نفر جمعيت. البته منظور از جمعيت تعداد مردها و پسرهاي اين روستاست. و زنها و دختران شمرده نمي شن.

شخصيت هاي كركانج آباد مكتانه: (به ترتيبي كه در وبلاگ اسمشان آورده شده است)

  • ميرزا بنويس: كه شخص خودمان هستيم. بسيار احساسات و حتي گهگاهي شاعر، اهل طنز و مزاح، اكثرا مي خندم، غصه هايم را در شعرهايم يا نامه هايم جا مي گذارم.
  • حسن طاس: پسر آمیز یحیی، پسر بچه اي 10-12 ساله و البته كچل، بساير حرف گوش كن و كم حرف است ولي گاهي سوالاتي مي پرسد كه تمام ريش سفيدها توي جواب دادنش مي مانند.
  • كدخدا: مردي ميانسال حداقل 50 سال دارد. مي گويند زمان قبل از حمله انگليسي ها به دنيا اومده. من فكر مي كنم از وقتي به دنيا اومده كلاه سرش بوده. با اينكه سواد ندارد حساب و كتاب خوب مي داند و تنها ايرادش اين است كه تا حالا هيچ كس نتونسته يك جمله كامل پيشش حرف بزند. انگار تا ته همه چيز را مي خواند و خودش ادامه ماجرا را مي داند كه نمي گذارد توضيح دهي.
  • آ سد حسين: سيد حسين پينه دوز، حدود 70 سال سن داره اما هنوز هم سرپا و سالمه. آدم بدي نيست بنده خدا. البته كشاورز خوبي هم نيست. همه ده مي دونن كه اگه زنش تلاش نمي كرد همين چندتا زميني هم كه براش مونده رو نمي تونست درست سر رسي كنه و مجبور ميشد بفروشدشون. اما برعكس كشاورز بودن پينه دوز خوبيه. همه چي رو وصله مي كنه. از شال خر بگير تا چادر شب. بنده خدا يك كم توي حرف زدن هم مشكل داره و موقع حرف زدن زبونش ميگيره.
  • مش رجب: آدم رو راست و صريحيه. با هيشكي رو درواسي نداره. بارها پيش اومده كه عيب يك نفر رو توي روي خودش بهش گفته. هميشه اخماش توي همن و كم ديدم كه بخنده. از دروغ متنفره و حتي بچه ها هم مي دونن دروغ گفتن پيش مش رجب عاقبت خوشي نداره.
  • غلامحسين: مي گن مادرش بعد از 7 تا دختر اين يك پسر رو زاييده. باباش نذر امام حسين كرده بود كه اين يكي پسر شد. براي همين اسمش رو گذاشتن غلامحسين. الان ديگه 45 سال رو رد كرده. يه پسر داره و سه تا دختر. البته خيلي دوست داره يه پسر ديگه هم داشته باشه.
  • سينا: پسر غلامحسين كه شهر رفته و مي گن ليسانس داره. چند باري براي بابا و ننه اش نامه نوشته و من براشون خوندم. انگار توي شهر در به در دنبال كار مي گرده ولي هنوز بيكاره.

پي نوشت : اين عكس و اكثر عكساهي اين وبلاگ از روي وب سرقت شده است